با سلام به خوانندگان وبلاگ :نوشتن وخواندن بالاترین آگاهی, آگاهی آغاز آزادگی است ,آزادگی پشتیبان صداقت و شجاعت است و صداقت و شجاعت راه رسیدن به رهائی است, رهائی من و تو و ما از ظلم ظالمان از... و باز شروع لغزش قلم از ابتدای خط کاغذی سفید به واژه های بی سروته وگاه با سروتهی این چنین سپاس: مدیر و نویسندگان "وطن ما"
۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه
شرک یعنی با زر رأی خریدن و با زور رأی گرفتن, مصلحت امت اسلام و خطر دشمن خارجی همه بهانه است
چهارشنبه, ۱۰ اسفند, ۱۳۹۰
مصلحت امت اسلام، اقتدار امت اسلام، و خطر دشمن خارجی همه بهانه بود. ابی عبدلله می دانست آن که از میثاق عدول کند و عهد و پیمان زیر پا می گذارد، حتما دین خدا را زیر پا گذاشته است. وگرنه، چطور می شود ادعای دینداری کرد و از مردم به زور سرنیزه بیعت گرفت، و به نام دین، مصلحت اندیشان را با زر خرید، و اهل تردید را تهدید کرد و راه بر آل محمد (ص) بست؟ ...
میرصادق صبحدل: بنگر! ببین چگونه از سربالایی مقابل زندان اوین بالا و پائین می روم. جست می زنم، این سو و آن سو می دوم. انگار بیست ساله ام. ولی بیست ساله نیستم. در مرز شصت سالگی ام. یادگار چهار دهه گذشته. شاهد اتفاقات بزرگ، حادثه های سهمگین، تلخکامی های جانکاه و پیروزی های شیرین.
از نسل هفده شهریورم. نه، از نسل نوزده دی پنجاه و شش که امتداد لحظه های بی انقطاع انقلاب بود از زمانی که اولین انسان برخاست و به ظالم تاخت و خطاب به ستم دیدگان گفت اگر برنخیزید، در دنیا ذلیل و در آخرت زیانکار خواهید شد. پدرانمان برخاستند و در شطح خونین شکستند. سپس فرزندانشان از پی آنان و از آن روز تاکنون همچنان پیش می آید قافله شهیدان. ببین! وقتی نظر می اندازی به آن، تا دور دست ها، تا آنجا، آنجایی که زمین و آسمان یکدیگر را در آغوش کشیده اند، تداوم دارد این خط شهیدان. در افق پیش رو نیز، رنگین کمان آزادی، عدالت، برابری، و … فرا می خواند ما را.
حالا تو مرا فراخوانده ای به اوین. و من آمده ام. عصایی به دستی و یک ساک سبک به دست دیگر. تعجیل کن لطفا. من عجله دارم. تعلل و وقفه حرام است بر من. مگر نمی بینی این قافله را که بی وفقه و تعلل پیش آمده است تا حالا. تعلل، وسوسه شیطان است. وسوسه برای ایجاد انقطاع در خط مستقیم، در صراط مستقیم. در راهی که به آزادی، عدالت، برابری، … رهنمون است ما را. باز کن در را، من به شیطنت تو تن در نمی دهم. چنان که دیگران نداده اند. هیچ یک از این ها که اینجا، مقابل دادسرای شهید مقدسی ایستاده اند، اهل تعلل و سستی نیستند. ما توالی تاریخ قافله شهیدانیم.
پیر و جوان، زن و مر، دختر و پسر، همه آمده ایم اینجا، مقابل دادسرای شهید مقدسی. تو خواسته ای و ما آمده ایم. حالا این ما و این شما! در سربالایی مقابل دادسرا جمعیت موج می زند. اکثرا مسن و تک و توکی هم جوان در میانشان دیده می شود. کپه کپه جمع شده اند و با هم حرف می زنند. صحبت از بازداشت های دیشب و پریشب است. و هر کس در جستجوی یکی. این مادر پیر که قادر به راه رفتن نیست دنبال که می گردد؟
- مادر! اجازه بده کمکت کنم.
- خدا عزیزت کنه مادر.
- شما برای چی اومدی مادر؟
- برای پسرم. بچه ام را پنج ماه پیش دزدیده اند.
- پنج ماه؟!
- آره مادر، پنج ماه پیش دزدیدنش.
- امروز موفق شدی ببینیش؟
- نه مادر. میگن اینجا نیست. هر جا می رم می گن اینجا نیست. همه جا را پر زده ام. اگر می خواستن نشونش بدند نمی دزدیدنش که مادر.
- براتون چایی بگیرم بخورین؟
- نه مادر، دستم را بگیر تا این سرازیری رو برم پایین.
- بعدش چکار می کنید؟
- پنج ماهه همه جا رو گشتم. اینجا آخرش بود مادر. حواله شان می دهم به فاطمه زهرا، به فرق شکافته علی، به اباعبدالله و به ظهر عاشورا.
ظهر عاشورا! آره، ظهر عاشورا، همان لحظه ای که حسین (ع) خدا را گواه خون خویش گرفت و خطاب به لشگر پسر معاویه گفت اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. آزادگی چیست که اباعبدالله (ع) آن را در کنار دینداری قرار داد؟ آزادگی، عمل حسین (ع) است در کربلا. پایبندی بر عهد و پیمان. عدول نکردن از میثاق. نپذیرفتن ننگین نامه بدعت که همان سلطانیزه کردن حکومت مسلمین است. و تن ندادن به برهان مصلحت طلبان که به بهانه می گفتند اختلاف بین مسلمین باعث تضعیف امت اسلام می شود.
مصلحت امت اسلام، اقتدار امت اسلام، و خطر دشمن خارجی همه بهانه بود. ابی عبدلله می دانست آن که از میثاق عدول کند و عهد و پیمان زیر پا می گذارد، حتما دین خدا را زیر پا گذاشته است. وگرنه، چطور می شود ادعای دینداری کرد و از مردم به زور سرنیزه بیعت گرفت، و به نام دین، مصلحت اندیشان را با زر خرید، و اهل تردید را تهدید کرد و راه بر آل محمد (ص) بست؟
پسر معاویه راه را بر ابی عبدالله بسته بود. اما ابی عبد الله قصد ستیز با پسر معاویه را نداشت. او با شرک در ستیز بود، چون شرک نقطه مقابل دینداری و آزادگی است. شرک با زر رأی خریدن و با زور رأی گرفتن است. شرک، به حصر و حبس کشیدن کسانی است که مخالف نظر سلطان رأی داده و بر رأی خود پافشاری می کنند. شرک، شمشیری است که فرق علی (ع) را در محراب می شکافد و دست های ناپاکی است که استخوان جمجمه جوانان را خرد کرد. شرک، شمشیرهایی است که در کربلا بر پیکر ابی عبدالله فرود آمد و دشنه هایی است که در تاریکی شب، در کوی دانشگاه بر تن دانشجویان فرو رفت و چشم از حدقه درآورد. شرک، به اسارت کشیدن زینب (س) و خاندان رسول خداست و به غل و زنجیر کشیدن جوانان میهن در کهریزک و دیگر بازداشتگاه های مخوف مخفی است. شرک، بریدن سر پسر رسول خدا در کربلا است. شرک، زدن تیر مستقیم به وسط پیشانی کسانی است که در خیابان های تهران رأی خود را طلب می کردند. شرک، خس و خاشاک خواندن بندگان خداست. شرک، ستاندن آزادی از مردم به مصلحت حکومت سلطان است. شرک، سلطانیزم است. و سلطان، شرک مجسم است در قامت انسان که ردای ریا و فریب بر تن دارد.
به اتاق نگهبانی سرک می کشم، سرکار می خندد. یعنی، فعلا خبری نیست. با تکیه بر عصا می چرخم به این سو. هنوز گردن صاف نکرده ام که صدایی آشنا شنیده می شود:
- به به! چطوری پیرمرد؟
- به! جوان برومند. اینجا چکار می کنی؟
- مرخصی بودم (کیفش را نشان می دهد) برگشته ام.
- تمام شد؟ چند روز بود؟
- پانزده روز بود، امروز تمام شد.
- دیگه کیا بیرونند؟
می شمارد، یک، دو، … و می پرسد،
- تو چی؟
- خواستنم، آمده ام.
- ای بابا، تو هم مثل چک برگشتی هی میری و هی میایی. یکبارگی بیا تو خلاص مان کن. زندان ها را نباید خالی گذاشت. برای تسخیر زندان ها کلی هزینه داده ایم. در تمام نهضت ها و انقلاب ها، زندان آخرین جایی است که تسخیر می شود. ولی جنبش سبز اول از همه زندان ها را تسخیر کرد. آن هم با اقتدار تمام. ما زندانی نیستیم، زندان در انحصار ماست. راستی، دیگه کیا رو خواستن؟
می شمارم برایش: یک، دو، سه، چهار، … . می گوید:
- برای این ده بیست روز آینده است. از آلان فلان افتاده به تنبونشون. راستی این جماعت برای چی اینجا جمع شده ان؟
- دیشب و پریشب ریختن خونه هاشون و بچه هاشون را بازداشت کرده ان.
- به جرم؟
- همه فیس بوکی اند و بلا استثناء. و اکثرا دختر. دختر آن خانم نوزده سالشه، دختر آن خانم که پالتوی نخودی رنگ به تن داره، سال اول شهید بهشتی است. دختر این خانم که سرش رو پائین گرفته و قدم می زنه، سال سوم معماری است و دیشب بازداشتش کردن. وقتی همه چیز را جمع کرده و می رفته اند، این خانم گفته منم میرم توی سایت ها، ایمیل و جی میل هم دارم. چرا منو نمی برین؟ یکی از مأمورها در جواب گفته مفتخور اضافی لازم نداریم. خانم خیز برداشته به سمت او و داد زده مفتخور شمایید که گونی گونی پول می گیرید و فک و فامیل هاتون رو می آرین اینجا برای مردم شو اجرا کنن …
صدای بلند خنده ای جلب توجه می کند. مردی که خندیده است حالا سرفه می کند. دود سیگار توی حلقش پیچیده و از شدت سرفه خم شده و دست روی زانویش گذاشته است. اشک خنده از کناره های بینی اش آرام سر می خورد و پایین می آید. حالا کمرش را صاف می کند. دوباره می خندد و می گوید:
- می بینید، این لامروت ها اشک منم رو درآوردند. شیطان پیش اینا «باباگوریه». بعد می گن حاج آقا رفته نماز. تو اصلا می دونی قبله محمودی کدوم وره؟ تو که قبله ات مسکوست حاجی. حاجی مسکو برو مسکو.
اطرافیانش همه می خندند. اهل یک محل هستند و با هم دوست و آشنا. یکی شان چند تا لیوان چایی گذاشته تو جعبه شیرینی و می آورد می گذارد وسط. آن که گفته بود حاجی مسکو دوباره حرف می زند و دور و بری هایش می خندند.
- این بابا خوشحاله چه مشکلی داره؟
- پریشب ریختن خونه ش و پسرش رو گرفتن. می گفت محل را قرق کرده بودن و خونه به خونه می گشتن. پسرش رو گرفتن. خیلی خوش روحیه است. می گفت در کارنامه ام جای یک مهر خالی بود اونم زده شد. البته خیلی هم ارزون تمام شد: یک کامپیوتر و دو تا رسیور. دومی رو خورم دادم. موقع رفتن، رئیسشان گفت ببخشیدها. منم گفتم خواهش می کنم، قابل شما را نداشت. ولی این یکی جا موند. پرسید اینم مال پسرتونه؟ گفتم نه، مال خودمه. گفت اگه ببرم چی کار می کنی؟ گفتم فردا می رم یه مدل جدیدشو می خرم تا تکراری نباشه مثل قیافة تو!
آفتاب از کمرکش دیوار شرقی دادسرای شهید مقدسی سریده پایین و چند متر هم جلوتر رفته است. سرما در سایه نفوذ کرده و سایه آرام آرام پبش می رود. بعضی ها قصد رفتن دارند. پچ پچه های درگوشی به صدا های واضح تبدیل شده است: تو بمون، من می رم. اگه تا چهار خبری نشد بیا میدون توحید. دیگری می گوید: این که نمی شه مادر، یکی بمونه بقیه برن؟ بحث بالا گرفته و صداها بلندتر شده است. مادربزرگ که برای خبرگیری از وضع نوه اش آمده از سایه به سمت آفتاب می آید. دست بلند می کند و می گوید: «ببینیند! امروز بیست و پنجم بهمنه. یادتون هست که پارسال این روزا مردان و زنانی را به حصر کشیدند که نمونه اعلای شرافت و صداقت بودن؟ اونا مایه سربلندی همه ما ایرانیا شدن. امروز …» دختر آستین پالتوی مادر را می گیرد و تکان می دهد و پی در پی می گوید مادر، مادر، مادر. نهیب می زند: «من خواب نیستم دختر، آستینمو ول کن. خلاصه کنم، امروز پیاده روی سکوت داریم. این جنگولک بازی های چند روز اخیر اینام برای همینه که ما اینور و آنور سرگرم باشیم. همه تان بروید. من اینجام. بچه ام که آزاد شد مستقیم می فرستمش میدون فردوسی!» بعد می خندد. گره روسری اش را محکم می کند و می گوید: «شوخی کردم. همه را می فرستم خونه هاتون».
خالق «حاجی مسکو» پیش می آید. عرض ادب می کند و مشخصات پسرش را به مادربزرگ می دهد و می گوید: «هر کجا خواستی بفرستش به جز مسکو». می خندد و بعد از کیف پولش یک چک پول بیرون می کشد. «اینم کرایه ماشینش». مادربزرگ پول را پس می زند. در کیفش را باز می کند و پول های داخل کیف را نشان می دهد. خالق «حاجی مسکو» از نظر دور شده و حالا رفقایش هم یکی یکی از سرازیری پایین می روند. مادربزرگ سرگرم صحبت با این و آن است و در دفترچه اش چیزهایی یادداشت می کند. همسرم می آید کنارم و می گوید:«میدونی مادربزرگ چکاره است؟»
- نه، از کجا بدونم.
- دبیر بازنشسته است.
- چه جوری کشف کردی؟
- از دخترش پرسیدم.
سایه رسیده بود لب سرازیری، ولی آفتاب را پس می زد. اگر کمی محکم تر هل بدهد شاید آفتاب از سرازیری سقوط کند. با صدای پق خنده ام همسرم رو بر می گرداند به سوی من.
- به چی می خندی؟
- به بازی سایه و آفتاب. یعنی به بازی ای که با کلمات کردم: «سایه اگر کمی هل بدهد شاید آفتاب از سرازیری سقوط کند».
- نه، خوب نیست. نه به کامو می خورد، نه به کافکا و نه همینگوی. فضاهای همینگوی روشن و پرنور است. انگار تمام پروژکتورهای ایالات متحده می تابند روی فضاهایی که همینگوی می سازد. حتی در «پروانه و تانک» که آن همه دل آزار است. کامو هم مرد سقوط نیست. حتی اگر هزاران بار پایین بلغزد، مثل سیزیف، ولی کافکا …
کسی می زند روی شانه ام:
- آقا، پدرجان، کارت دارند.
من و همسرم خیز بر می داریم سوی اتاق نگهبانی. چند قدم مانده به نگهبانی، مادربزرگ می گوید:
- کجا با این عجله؟
- خواستنم.
- من کارت دارم مرد. چرا وقت تلف می کنین؟ چرا نمی رین؟
دست می کنم توی جیبم و برگه احضاریه را نشان می دهم. دست می کند توی کیفش و یک برگه در می آورد. «بیا، اینم مال من.» نگاهش می کنم. تاریخ ابلاغ هر دو یکی است.
- برید مادر، معطل نکنید. سر کارمان گذاشته اند.
همین موقع تلفن زنگ می خورد.
- بله.
- الو دایی، سلام.
- سلام دایی کجایی؟
- میدون آزادی. ولی مترو رو بسته اند و بی آر تی ها هم توقف ندارند.
- پیاده برید بالا.
- راه ها رو بستند. دنبال بهانه برای درگیری اند. شما کجایید؟
- ما مقابل مجسمه ابوالهول.
- اون که خیلی وقته ترک برداشته. مواظب باشین رو سرتون خراب نشه!
- بذار خراب بشه دایی. فدای سرت.
- سرت سلامت. دارن میان دایی … اومدن … فعلا خداحافظ.
مادربزرگ نهیب می زند: «د برید دیگه. توی راه هم می شه با تلفن صحبت کرد. مگه نمی دونی امروز چه روزیه؟»
می دانم مادربزرگ، می دانم. امروز بیست و پنجم بهمن است، فرایند تکامل انقلاب بیست و دوم بهمن. از بیست و دوم بهمن تا بیست و پنج بهمن، سه دهه راه طی کرده ایم: تثبیت انقلاب، تأسیس نظام، حفظ تمامیت ارضی، ریاضت اقتصادی و بازسازی کشور جنگ زده. سی سال عمر صرف کرده ایم مادربزرگ. سی سال زمین خوردیم و برخاستیم. تبعات ناشی از آزمون و خطاهای پی در پی را به تن خریدیم. جان کندیم و زندگی کردیم. حرفم را بد تعبیر نکنی و سخن آن شاعر را هم تکرار نمی کنم که گفت
«زندگی کردن من مردن تدریجی بود آن که جان کند تنم عمر حسابش کردم»
چون ما عمر پرباری داشتیم. هر چند روزهای سختی از سر گذراندیم. ولی همیشه دلگرم و امیدوار بودیم. چون چشم به تحقق بیست و پنجم بهمن داشتیم. بیست و پنج بهمن، بلوغ انقلاب بیست و دوم بهمن ماست. بیست و پنج بهمن، عصر فراانقلاب است، عصر مدنیت، فرهنگ، گفتگو و اجرای بدون تنازل قانون اساسی. بیست و پنج بهمن یعنی: حاکمیت رأی، حکومت اکثریت با حفظ حرمت و تأمین آزادی اقلیت. بیست و پنج بهمن آغاز دوران جدیدی است در مدیریت برنامه ریزی شده ، خلاصی از آزمون و خطاهای پیاپی و حفظ ذخائر ملی، ایجاد اشتغال، تولید کار و صعود از خط فقر به سوی رفاه عمومی. بیست و پنج بهمن آرمان نیست، واقعیت تکامل انقلاب ماست.
می دانم مادربزرگ. می خواهی بازهم یشمارم. نه مادربزرگ ناامید نیستم. مأیوس نیستم. چرا مأیوس باشم؟ هنوز جان در بدن دارم و نفس می کشم. خواهرزاده هایم از غرب و برادرها و برادرزاده هایم از شرق تهران حرکت کرده اند. مادرم عصا زنان از جنوب تهران می آید. تقریبا همسن و سال شماست، ولی خیلی پیر و شکسته است. گفتم نیایید مادر، ولی قبول نکرد. گفت مگر مرده ام؟ چه ام مگر؟ پنجاه ساله که مسافر این راهم. بی عبا و باعبا مگر فرق دارند باهم؟ قبول نکرد. نگران چشمهایش هستم که تازه عمل کرده. اگر گاز اشک آور یزنند، اگر با باتوم بکوبند فرق سرش؟ اینها و ملاحظه؟ اینها و مروت؟ این ها دیوانه قدرتند. جنون گرفته اند. هار شده اند. البته تقصیر اینها نیست. دلارهای نفتی ناقل بیماری جنون، هاری و قدرت است. مادربزرگ، مگر در پارک لاله، مادران صلح را نزدند؟ این ها می کشند. هانطور که هاله را کشتند. دیدی چه مظلومانه مرد هاله سحابی؟ چه غریبانه بود مراسم دفن عزت سحابی.
دلداری ام می دهی مادربزرگ؟ نه، نگران نباش. منم چهل ساله که مسافر این راهم. اسم مادرم؟ اسم مادرم زهراست. آره من هم فرزند زهرا و از سلاله پیامبرم. باشه، بریم مادربزرگ. بریم که امروز روز باشکوهی است. مثل یک جشن پرشکوه. ترنم آهنگ تکامل جان ها را به جنبش درآورده است. و جشنی است همچون جشن غدیر. عید است چون عید غدیر. حاجیان همه آمده اند. امت اسلام در غدیر خم بهم پیوسته و رسول خدا در بلندای امت خویش ایستاده و می گوید امروز دین را تکمیل کردم. امروز روز تکامل است. و کسی از بلندای تاریخ خونین انقلاب اسلامی ندایی سر داده است: بیست و پنج بهمن روز تکمیل انقلاب بیست و دوم بهمن است. یریم مادربزرگ. بریم به جشن پرشکوه تکامل بپیوندیم.
برچسبها:ایران,میرحسین موسوی,کروبی
شرک یعنی با زر رأی خریدن و با زور رأی گرفتن+انتخابات فرمایشی مجلس
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر