۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

نامه یاسر یوسف زاده از جوانان ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی به امام زمان چند ساعت قبل از بازادشتش

دوسال پيش در آن روزهای تلخ و سرد، ميان آنهمه بغض و درد و ظلم و دعای شبهای آن سلول انفرادی، شعری برايت نوشتم که در سلولم جايش گذاشتم.می بينی ! حال ما همانست که همان وقت برايت گفته ام، نمی دانم که اين روزها سری به سلول های انفرادی بچه هايت می زنی يا نه . . . ؟!

خبرنگاران سبز/جامعه:
یاسر یوسف زاده از فعالان ستاد بابل مهندس میرحسین موسوی در انتخابات گذشته که یکبار در پی حوادث پس از انتخابات در بهمن ماه ۸۸ بازداشت و پس از بازجویی های فراوان و تحمل دوماه انفرادی با قرار وثیقه از زندان آزاد شد و یک مرتبه نیز در تاریخ سوم بهمن ماه ۹۰  توسط مامورین امنیتی بابلسر با یورش به منزل پدری بازداشت و به محل نامعلومی منتقل شد. 

به گزارش خبرنگاران سبز، یاسریوسف زاده چند ساعت قبل از بازداشتش نامه ای سرشار از ایمان و صفا آمیخته با خوف و رجاء به دوازدهمین امام شیعیان که در غیبت به سر میبرند نگاشته است که در زیر می آید:

 برسد به دست آقا امام زمان (عج)
بسم الله الحق و اليقين
سلام مولای من !
به خودم که نگاه می کنم، می بينم نه از ياران صديقت هستم که به جمکرانت راه دهندم يا آنقدر خوب که به خوابم بيايی، و نه حتی آنقدر "پاک و بی گناه"تا افتخار سربازی تو را به من عطا کنند!
...

اذان بود و شهادتين که در گوشهای کوچکم خواندند، وقت تولد، با نام مولا علی جدّ بزرگوارت روی پاهای کوچکم ايستادم، ۵ يا ۶ ساله بودم که اولين زنجير جدّ مظلومت حسين را بر شانه هايم زدم و اسمآ و رسمآ شدم عزادارشان، خوب يادم هست که آواز دلنشين کودکيهای من در آن روزهای پرالتهاب وتلخ جنگ، آوای" ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش" حاج صادق آهنگران بود و بس، و من کودکانه آماده می شدم تا به خيل لشگريانت، به پدر و پدرانم بپيوندم، و دلخوش به اميدهای مادر : وقتی بزرگ شدی . . . و من غرق اين اميدها قد کشيدم و بزرگ شدم، با تمام ترس های يک کودک !
مولای من
از حضورت عذر می خواهم که ناخواسته بيرون شدم از دايره مهر تو، يا بيرونمان انداختند !
دوسال پيش در آن روزهای تلخ و سرد، ميان آنهمه بغض و درد و ظلم و دعای شبهای آن سلول انفرادی، شعری برايت نوشتم که در سلولم جايش گذاشتم...
می بينی ! حال ما همانست که همان وقت برايت گفته ام، نمی دانم که اين روزها سری به سلول های انفرادی بچه هايت می زنی يا نه . . . ؟!
نمی دانم هنوز سرباز کوچولوهايت را دوست داری يا نه . . . ؟!
نمی دانم که . . .
ما امّا، خسته ايم و دلمان شکسته است...
شنيده ام که می گويند روزی که تو می آيی و برای هميشه می آيی،
هيچ انسانی انسان ديگر را به زور، حتی از خواب هم بيدار نخواهد کرد . . .
و تو هرچه می گردی فقيری و ستمديده ای نمی يابی که ياری اش کنی . . .
می گويند از کلام مردم بوی شادی و مهربانی می طراود، همه برادرانه هم را دوست دارند ...
مولای من !
فرزندانت در اين گوشه دنيا خيلی غريبند . . . خيلی دلشان گرفته . . .
جواب نامه ام را هر جور که خواستی بده، شايد در اين روزهای تاريک و سياه کمی آراممان کند."

هیچ نظری موجود نیست: