۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

نامه ای از سر درد به حضرت آیت الله جوادی آملی رهبری

یاد خانه ییلاقی ساده شما در روستای گرنای لاریجان هم بخیر. الله و اکبر از آن همه صفا، الله و اکبر از آن همه نورانیت و لطف که از در و دیوار آن خانه کم رونق اما پر از صفای شما بیرون میریخت.
یاد نانوایی گرنا هم بخیر. چه لطفی داشت نان داغش بر سفره صبحانه. سفره ای که نان و پنیرش همه با بانگ نوشانوش مخلصانه مردم و اهالی متبرک بود.
 یاد چشمه های شارزون و هنه سار و. . . . هم بخیر.
از منزل ییلاقی شما در دماوند شنیده ام اما ندیده امش و رغبت دیدنش را هم ندارم چرا که چون شمایی را نه تنها از گرنا که از لاریجان گرفت.
ما مردان بزرگی را در خطه لاریجان از دست داده ایم که ارواح برخی را فرزندان ناباب و نااهلشان به سیاهی و تباهی نشانده اند اما دلمان برازدست دادن شما بیشتر میسوزد چرا که شما چشم و چراغ شهری و استانی ، و در برهه هایی چشم و چراغ مملکتی بودید. یاد آن روزگاران بخیر.
ما را چه شد که شما را ازدست دادیم و شما را چه پیش آمد که ما را بر چنین امر نامبارکی رخصت فرمودید؟
سلام علیکم
با سلامی و درودی که از سینه ای مجروح و پر درد بر میاید، میخواهم درد دلی کنم و بر حال زار خود بگریم و با یادآوری روزها و سالهای خوش گذشته نه چندان دور، صفایی بکنم. دردا و واویلا که این قلم بی نوا را یارا و توانایی تحریر آنچه از دلم میجوشد نیست و پیشاپیش میدانم در بازتاب جوشش های درونیم ناتوان خواهد ماند. اما چکنم که وسعم همین است. بینوایم و ندارم بیش. پس با دلگرمی به درویشی که از شما بیاد داشتم و شما را پاسدار آبروی فقر و قناعت میدانستم و میشناختم، با همین وسع ناچیز قدم به معرکه میگذارم و چون شما ستاره آسمان علم و فقاهت را مخاطب قرار میدهم.
خدای بزرگ را به شهادت میگیرم که این نوشته از دلم برخاسته و لاجرم باز خدای را باستعانت میطلبم که کلمه به کلمه اش را بر دل حضرت عالی بنشاند. انشاءالله.
غرض از مزاحمت یادآوری دوران خوشی است که درگذشته ای نه چندان دورهر سال مدتی پذیرای وجود منور شما در مسجد حاج علی کوچک آمل بودیم و بیصبرانه مقدم شما را بانتظار می نشستیم تا به قدوم مبارک شما برخیزیم و دستها را نقاب چهره کنیم تا نور صفا و مهر و روحانیتی که با ورود شما فضای مسجد را می آکند، چشمان کم سوی ما را نیازارد. آنگاه همه از بالای شانه های جلویی هایمان سرک میکشیدیم تا لبخند دلنشین شما را ببینیم و بفرمائید، بفرمائید متواضعانه شما را بگوش جان ببلعیم و بعد با اکراه بنشینیم چرا که ترجیح میدادیم ایستاده سخنان پر مغز و وعظ نغز شما را بشنویم و در مقابل چون شمایی جسارت نشستن را روا نداریم. اما مگر فروتنی شما چنین اجازه ای بما میداد؟    یادش بخیر،     یادش بخیر،      یادش بخیر.
یاد خانه ییلاقی ساده شما در روستای گرنای لاریجان هم بخیر. الله و اکبر از آن همه صفا، الله و اکبر از آن همه نورانیت و لطف که از در و دیوار آن خانه کم رونق اما پر از صفای شما بیرون میریخت.
یاد نانوایی گرنا هم بخیر. چه لطفی داشت نان داغش بر سفره صبحانه. سفره ای که نان و پنیرش همه با بانگ نوشانوش مخلصانه مردم و اهالی متبرک بود.
 یاد چشمه های شارزون و هنه سار و. . . . هم بخیر.
از منزل ییلاقی شما در دماوند شنیده ام اما ندیده امش و رغبت دیدنش را هم ندارم چرا که چون شمایی را نه تنها از گرنا که از لاریجان گرفت.
ما مردان بزرگی را در خطه لاریجان از دست داده ایم که ارواح برخی را فرزندان ناباب و نااهلشان به سیاهی و تباهی نشانده اند اما دلمان برازدست دادن شما بیشتر میسوزد چرا که شما چشم و چراغ شهری و استانی ، و در برهه هایی چشم و چراغ مملکتی بودید. یاد آن روزگاران بخیر.
ما را چه شد که شما را ازدست دادیم و شما را چه پیش آمد که ما را بر چنین امر نامبارکی رخصت فرمودید؟
آیا کوتاهی از جانب ما بود؟ آیا در تکریم و احترام شما کوتاهی کردیم و قصور ورزیدیم؟ آیا مقدم تان را به مژگان نروفتیم؟ چه میبایست میکردیم تا شما آنچه که بما ترجیح دادید را برما مرجح نمیداشتید؟
خدایا بر من نبخش اگر ساحت ادب چنین عالم فرهیخته ای نگاه ندارم اما این دوگانگی را چگونه دریابم و هضم کنم؟ آن صفا، آن وفا،  آن روح بلند، آن که در عین گرد آلودی فقر، دامن به آب چشمه خورشید تر نمیکرد، چه شد؟ کجا رفت؟ چرا رفت؟ چه دید که رفت؟ چه نشانش دادند که بردندش؟ بامید چه رفت؟ بامید که رفت؟
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود                 بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت
این همه مماشات و سکوت و انفعال چگونه و چرا جایگزین آن روح بلند روحانی شد؟
آیا به آغوش ما باز خواهد گشت؟ آیا تکلفی که به تحمیل بر او روا داشته اند را فرو خواهد گذارد و بدامان همان منزلگاه عشق قدم خواهد گذاشت؟
خدایا چند سال از عمر گرانقدر این عالم محبوب و محجوب ما باقی مانده؟ آیا قدر نقد این چند صباح را خواهد  دانست و به جبران مافات خواهد کوشید؟
مرا ببخشید حضرت آیت الله که اختیار قلم از کفم رفت و نا خود آگاه روی بدرگاه خدای آوردم.
حضرت آیت الله جوادی، سعدی وار بغداد و خلیفگان را واگذارید و به شهر و بوم و مردم خود باز آیید و اطمینان داشته باشید که آملیان همچون شیرازیان مقدم مفتی ملت اصحاب نظر خویش را گرامی خواهند داشت و شما را به عطایای خلفا نیازی نخواهد بود.
در پایان، این نامه را میبوسم و بر بال باد صبا برایتان راهی میکنم بامید آنکه برسد بدست شما و گفته هایم را بهمراه ناگفته هایم یکجا به سمع و دلتان برساند.
 در دلم زمزمه میکنم که
برو ای طایر  میمون  همایون آثار                    پیش عنقا سخن زاغ و زغن باز رسان
آنکه بودی وطنش دیده حافظ یارب                   بمرادش زغریبی به وطن باز رسان
والسلام من اتبع الهدی

هیچ نظری موجود نیست: